تبليغاتX
منیت من...یه بیسواد عاشق
 
 

رفقای گل بی منیت من

افشاگران-برمشامم می رسد هرلحظه بوی کربلا

عالم سنه حیران...ریحان...ریحان!

موعود

ارميا

سلما

احساس هاي خاموش

بچه مثبت(خودش میگه منفی ولی واسه ما رادیکالیه)

دل نمک

من یک یهودی ام!

سبز ترین طلوع

آسمان شلمچه

عاشق مهدی

حاج حمید( یادگاری...بجامانده)

بشیر رضاپور(مبسوط نویس بلاگفا)

عقاید شیعه

هیئت احرارالحسين

خودم...ولی من نه!

ظهور نزدیک است

القائم(عجل الله تعالی فرجه)

حی سبحان

بچه شهید

ساره

نسیم حیات

یه پوتین یه پلاک

مسیحای دل(دکتر سید میثم)

کاروان بهشتیان زمین

راه ناتمام(شهید آخوندی)

مبارز

شاهدان غريب(مهاجري كه ماند تا بگويد!)

من-او(دوسيه اش مفصله!)

حاج علا

میس زورو (اصلا شوخی نداره..رو وبلاگت رو زد می نویسه ها)

رنداميدوار-ميثم اميد

کوه.....پهلوون عباس

خسته.....آدمی که محاصره شده

تابلو اعلانات

شما میتوانید با ثبت وبلاگ و سایت خود در لیست حامیان مقاومت به این حرکت جهانی بپیوندید ، این عضویت ، حمایت نمادین شما از مقاومت بوده و به معنی عضویت در سازمان ، گروه و نهاد خاصی نمی باشد . برای عضویت اینجا را کلیک کنید

::: جمعیت وبلاگ نویسان حامی مقاومت :::

تحریم کالای اسرائیلی

آمارتو دارم حاجی

 

وای برما

وای برما

وای برما

به خودم و همه شما تسلیت میگم از این جهت که چه آسوده نشسته  دستاوردهای گلگون از خون شهدایمان را یک به یک جلوی چشمان خواب گرفته مان تکه تکه می کنند!

 

باید روضه حسین(ع) را دوباره خواند....جوری دیگر....با درایت و شعور

دیگر وقت سینه زدن گذشته اس...باید اینبار به سر زد!!!!

.....

پ.ن:

سلامتی رهبر عزیزمون صلواااااااات.

 

جمع کثیری از وبلاگ نویسان در اعتراض به این بی احترامی ، روز سه شنبه ۲۴ آذرماه از

ساعت ۱۵ الی ۱۷ در سالن سیدالشهدا (سالن سيد الشهدا (ع) – ميدان هفتم تير – ابتداي خيابان مفتح جنوبي) تجمع خواهند کرد.

نوشته شده توسط: منیت من... یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 | 
لينك مطلب |

بر میگردیم

.

.

.

حتما

.

.

.

بزودی

.

.

.

به یاری امام زمان(عج)

 

به قول رفقا از این قرطی بازیا:

پی نوشت:

۱ از همه دوستان بخاطر نظرات و پیام هاشون متشکرم

۲ دمتون گرم

۳ عمری باشه جبران کنیم

نوشته شده توسط: منیت من... چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 | 
لينك مطلب |

امام بودن، سخت است، حتی اگر یاران، موافق باشند.

امام بودن سخت است، حتی اگر پاداش آن لبخند فرزند تکتا باشد.

امام بودن سخت است و این سختی آن زمان به اوج می رسد که: یاران
چشم در چشم تو بدوزند و دهان بدوزند و سلام را در آن زندانی کنند از ترس جان جانانی، چون تو.

امام در خانه باشد، یار پشت در، نگاه نگران، علم در قفس زندانی.
چشم زرد جغد شوم به تنها پسرت دوخته شده، تو پدر شدی و چشم تو به لبخند او دوخته شده.

تو در فکر رفتن باشی ،شمشیر دشمن تیز باشد، ماه تو در خانه پنهان، یار بی خبر از یار، درد بی خبر از درمان، راهی بی خبر از راهنما، دست تو پر از دعای «امن یجیب».

تو میروی، مهدیت (ع) امام این امت می شود، برادرت، برادر زاده می فروشد، تو نگاه می کنی آه می کشی.
تو می روی، دشمن به خانه ات می ریزد، دندان به غارت می فشارد، مال ها می برد و جان ها می گیرد.

                                تو می روی، مهدی (ع) می رود ...

قبر کوچک تو مزار عاشقان می شود و گنبد و گلدسته ها را طلا می گیرند.
و تو دوباره به آغوش محاصره برمی گردی ...
     و گلدسته ها ویرانه می شود...
                و مهدی (ع) ...
 
 
                             اللهم عجل لولیک الفرج
                                                      

عید بر همه عاشقان مبارک باد

مطمئنم همه این تبریک رو بخودمون میگیریم ولی نه...شرمنده من نه به شماها تبریک گفتم نه بخودم

من به اون تعدادی تبریک گفتم که هنوز ۳۱۳ نشدن

میدونم خیلی حالگیری بود ولی خودت که از اعمالت خبر داری نذار رو کنم..آخه مگه میشه اسم عاشق روت گذاشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه نیگا به اعمالت بنداز.....

 

نوشته شده توسط: منیت من... دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 | 
لينك مطلب |

اللهم لا تدع خصلة تعاب مني إلا اصلحتها ، و لا عائبة اونب بها إلا حسنتها ، و لا اكرومة في ناقصة إلا اتممتها

هیچ خصلت زشتی را برایم باقی مگذار مگر آنکه آن را اصلاح کنی و هیچ عیبی که باعث سرزنش باشد برایم باقی مگذار مگر آن را نیکو کنی و هیچ اخلاق پسندیده ی ناقصی را در من باقی مگذار مگر آنکه آنرا کامل گردانی

بارالها برای انسان بودن...انسان ماندن...انسان رفتن...سخت محتاج نظرو توجهتم...

سخته...!

همین و فقط همین!

یاعلی

نوشته شده توسط: منیت من... شنبه دهم مرداد 1388 | 
لينك مطلب |

ونک،ونک!!!....ونک ونک ونک!...ماشین خالیه!درب صندلی جلو رو باز می کنم و میشینم!

زنی پشت فرمون نشسته بود با چشمانی سرخ!...انگار رگ های سرخ چشم هاش مسیرخطی بود که کارمیکرد واشکی که از فرط خستگی تو چشمش جمع شده بود نرخ تاکسی!  م صنعت- م ونک 450!

ونک ونک ونک ... صدای زیری که با تمام ولووم کنار گوشم به سمت عابرین می رفت و به گوششون برخورد می کرد و این ادامه داشت ونک ونک ونک!! و این برخورد بازخورد داشت بازخوردی که ای کاش نداشت!ونک ونک ونک و با هر ونکی مردم بلا استثنا بر می گردن و نگاهش می کنن ! سرم رو میندازم پایین ... ونک ونک ونک اونقدر داد می زنه منهم اونقدر تکرار می کنم تا معنی کلمه برام رنگ می بازه......

ونک ونک ونک دوست ندارم مردم اینجوری نگاهش کنن !کجان مدعیان دفاع از حقوق زن کجان فمنیست های فریاد زن برابری و مساوات!؟؟!

...............

...........

........

زن!!!!

آری این خلقت آفریدگار ... حقیقتی در تاریخ که فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته از زنده به گورکردن تا خدایی کردن را به خود دیده !

و اینک زیر سایه حمایت فمنیست ها راننده تاکسی و تعمیر کار و کارگر بی.آر.تی نیز می شود و این یعنی پیروزی فمنیست ها و استثمار زن !!

زن ... این خلقت لطیف خدا بنا به آنچه که فمنیست بصورت قوی در افکار جامعه نهادینه کردند خود را از همه جهت برابر با مرد می بیند و پا به پای مردان هر نوع لباس کاری را به تن می کند و این طبیعی است کسی که آن لباس را بر تن میکند کلیه وظایف آن مزایا و معایب را به تن می خرد و طبیعی است که بر سر اوفریاد زده شود طبیعی است که شخصیت وی نا دیده گرفته شود طبیعی است که احساس معنایی نخواهد داشت و این یعنی مرگ زن ! مرگ روح جامعه!

و جالب تر آنکه تصور آن است که زن با مقیاس های وجودی مرد مقایسه شود ! چرا؟چرا؟ چرا؟

و این یعنی رسوایی فمنیست!

چرا که نشان دهنده آنست که  تفکر اصلی و بنیادی آنان این است که مرد موجود برتر است!و برای رعایت عدالت و برابری این زن است که با مرد مقایسه می شودیعنی معیار مرد است و این خود ماهیت فمنیست را زیر سوال می برد!

از یکسو فریاد می زنند که زن و مرد تفاوتی ندارند و از سویی برای احقاق حقوق زن، زن باید از همه جهت شبیه مردان باشد، زن باید قوای جسمی خود را بالا ببرد تا در کلیه مشاغل  کم نیاورد زن باید احساسات خود را سرکوب کند و فردی خشن شود تا در سختی های جامعه خود را نبازد و این یعنی فروپاشی خانواده!

زن باید چنان نیرویی داشته باشد تقریبا 3برابر نیروی مردان!...تا بخشی را صرف کار در جامعه و بخشی را صرف امور خانواده و بخشی را صرف تولد فرزند و ادامه بقای نسل بشریت کند!

و این یعنی برابری زن و مرد!!!!!!!!

و از آنجاکه نظریه های بشری بدلیل اینکه ساخته فکر بشراست که محدود به مکان و زمان است در دوره های بعد برخی نواقص آن ثابت می شود لذا نسخه جدیدی که فمنیست ها به بازار عرضه می کنند این است که چرا زنان باید تولید نسل کنند!!!!(وا بسم الله!)

چرا زنان باید فدا شوند چرا زنان باید 9ماه زندگی خود را متوقف کنند چرا از نظر جسمی به شرایط نامتعادلی برسند؟اگر سران فمنیست به فکر بقای نسل هستند!نسلی انسان!!!...نه نوزادانی که در هر شرایطی بوجود می آیند! دیگر این واقعیت طبیعت را که نمی توانند منکر شوند که زایمان بانوان موجب تعادل سیستم های داخلی بدن و همچنین بهبود شرایط روحی و جسمی آنان خواهد شد!

.

.

.

و خوشبختی زن آیا در برابری با مرد است؟؟؟؟

خانواده ای که در آن مرد خانواده در محیط کار بر سر زنان بسیاری فریاد کشیده چراکه قاعده کار اینطور ایجاب می کند!...زنان دیگری وی را سرزنش کرده و برسرش فریاد کشده اند چرا که شرایط کار اینطور ایجاب می کند!

با همکاران زن نیز بسان همکاران مرد رفتار کرده چرا که قانون کار همین است و خود زنان خواهان این تساوی هستند!

و این یعنی مرگ لطافت زن و روح حساس وی در ذهن و ایمان مرد!!!

پس در رفتار با همسر خود نیز جوانب احتیاط روح حساس زن را در نظر نخواهد گرفت! این چیزیست که در ذهن ناخودآگاه وی شکل گرفته....

و این یعنی سرکوفت شدید نیاز ای مرد توسط خودش!...کاملا غیر مستقیم البته!

چراکه خداوند نعمتی به زن داده که به مرد نداده و آن مایه و منبع آرامش بودن زن است.و چون مرد این خصوصیت را ندارد پس از نظر فمنیست محکوم است!

چون یک نقص محسوب می شود!

و این یعنی قتل مردان!!!

و زن در این خانواده با انبوهی از سرکوفت های محیط کار و سرخوردگی عواطف و احساسات وارد خانه می شود، واین فشارهای عصبی و استرس ها و سرکوفت ها و خشم و نفرت را در رفتار با همسر و فرزندان و نیز از طریق رابطه جنسی نامطلوب تخلیه می کند!

و این فروپاشی بی صدای خانواده است!...یعنی قتل عام خانواده ...یعنی نادیده گرفتن همه حقایق، فداکاری...زن...شوهر...هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ

جامعه ای که در آن خانواده و ارزش های معنوی و روحی تعریفی نداشته باشد و همه چیز در جهت امور مادی و لذات دنیوی و فردی صد البته باشد!...انتظار همه نوع ظلم و بی قانونی و جنایتی می رود!

بد جوری رفته بودم تو این افکار یه نگاه به اون خانم راننده می کردم و یه نگاه به برگه ام و تند و تند می نوشتم!

که متوجه شدم ظرفیت تکمیل شده ردیف پشت همه مرد!!!!

یکی شون با لحن صمیمانه ی کثیفی پرسید توکه قبلا خط آزادی-انقلاب کار می کردی؟!

دوست داشتم بزنم فکشو بیارم پایین! خیلی عصبانی بودم...چشم هام سرخ شده بود!..چشم های سرخ زن و صدای نازک ونک ونکش همش جلو چشمهام بود!

مطمئن بودم به اجبار تن به این کار داده بدلیل مشکلاتش تو زندگی و نداشتن سرپناه!!!!

و این جنایتی است که فمنیسم بر سر زنان آورد!

-من سر میلاد پیاده می شم!

- ولی کرایه ونک رو میگیرما!...ببخشیدا...چیکار کنم مجبورم!...باشه؟با نهایت تضرع و التماس!

- اشکالی نداره

-لحظه ای نگام کرد، نگاهش تا مغز استخونام نفوذ کرد!

موقع پیاده شدن انگار که همه نوشته هام رو خونده باشه اشک تو چشم هاش جمع شد و گفت:

خیلی دلم برای زن بودن تنگ شده!!!!!

نوشته شده توسط: منیت من... جمعه یکم خرداد 1388 | 
لينك مطلب |

خيلي عجيب غريب ميزني....مونديم تو كار تو...اصلا تو چه جور بشري هستي؟!؟

كوشي بابا....چيه كم آوردي؟....نكنه بي منيت شدي رفتي! يا كه آدم شدي؟؟؟؟؟

نه بابا خودم هم نمي دونم چم شده ...نه آدم شدم ...نه بي منيت ....نمي دونم چي شدم....خودم هم نمي دونم.....مي دوني خودمو گم كردم....نمي دونم شايد هم چيزي رو گم كردم....شايد اينكه نمي نويسم براي اينكه قلمم رو گم كردم...شايد هم عقلم رو ...و انگار دلم رو......نمي دونم چي گم كردم

جالبه مي دونم چيزي گم كردم ولي  چي و چرا و كي؟

نمي دونم!!!

شاد و خندان به هر طرف پارك مي دويدم شاد-ه...شاد-ه..شاد!

آخه مطمئن بودم مادرم مراقبم هست و من خوشحال با سرعت تمام مي دويدم سرم پايين بود...همش مراقب بودم كه پام رو روي سنگ فرش هاي قرمز نذارم فقط سفيدا...

چون سفيد قشنگه...همه سفيدي رو مي خوان....و نفس البته! يادم نمياد اون سالها نفس هم وجود داشت يا نه اقتضاي سنين بزرگواريه!!!

از روي سنگ هاي قرمز مي پريدم و با كفشهاي براق سفيدم روي سنگ هاي سفيد قدم ميذاشتم...

مي دويدم با سرعت تمام كجا؟ نمي دونم...براي لحظه اي همه چي متوقف شد و سرم بشدت با يه چيز آهني برخورد كرد صندوقي به رنگ زرد و آبي....

بعدها فهميدم  صندوق صدقات بوده همچنين حكمت حس خوب صداي جرينگ وقتي با نهايت تلاش رو پنجه پا مي ايستادي تا سكه رو بذاري تو دهنش!

نمي دونستم تو اون لحظه به چي فكر كنم به اينكه ديگه به اون آدم يه پاي زرد و آبي پول نمي دم....به اينكه حالا كاملا افتادي روي همه زمين چه سفيد چه قرمز!...حس بدي داشتم  مثل كسي كه كسي رو گم كرده باشه نه اينكه كسي دور و برم نباشه نه!....بالا سرم پر بود از آدما.....خدا چقدر بهش رحم كرد....خوبه سرش نشكست....حتما بايد صدقه بدن.....يكي هم داشت بهم مي خنديد حتما اون مي دونست وقتي بزرگ شدم هم اوضاع همينه بي خبر قراره سرمو بنازم پايين و بدوام به بزرگواري و كوچكي ربطي نداره! انگار اين اولين ضربه سر بود به آهن حتي! فرقی نمی کنه...مهم اینه که چند بار سرت ضربه می خوره....حتی برخورد آهسته پیشونیت به مهر!!!!!

حالم بد بود درد داشتم نمي دونم قلبم بود يا سرم آخه من چند سال بيشتر نداشتم!

يادم افتاد من گم شدم!!!!

چطور می تونست از من چشم برداره؟!؟

كم كم داشتم با همه چي خداحافظي مي كردم نه اينكه نااميد بشم نه!...تو اين وضعيت آدم فقط به يكي اميد داره، خيلي ترسناك بود انگار همه جا برام سياهي مطلق بود ياد چشمان نگران و غمگين افتادم

انگار ديگه نگاهم نمي كرد...ولي چطور مي تونه از من چشم برداره!؟!...و اين من بودم كه چشمانم رو بستم و با تمام سرعت دويدم تمام جاده عمر رو با تباهي ها و لذت هاش و درد ها و اندوه هايي كه عوارضي اين جاده بودن!

دويدم و دويدم سرم تو دنيا بود و نگاهم به دلم...ولي نه! به دلم نبود اينبار آخه من مي دونستم نبايد پا روي سنگ فرش هاي سفيد دلم بذارم ولي با كفش هاي سياه اعمالم همه شون رو كثيف كردم و كدر...اون تمام راه از من چشم برنداشت ولي حيف كه من چشم از چشم ابليس برنداشتم چقدر هم به خودم مطمئن بودم و فكر مي كردم به چه چشمهاي مقدسي چشم دوختم و چشمم روز به روز كم سو تر شد!

خدايا اينجا خيلي وحشتناكه ...ديوارهاي تاريك و نمورش آدم رو مي ترسونه يا امام حسين خودت به دادم برس.

صداي داد و هوار مردي بشدت منو از وداع با دنيام مي كشه بيرون...طوري كه از جام مي پرم بيرون و سرم محكم مي خوره به ديوارهاي ناموزون قبر!

بدبخت شدم...يا حسين...يا زهرا...يا چهارده معصوم....حالا چيكار كنم؟...چكم نيست ...يا ابالفضل آخه بابا سفيد امضا بود...محكم مي زد تو سرش و اينور و اونور رو مي گشت...به زن و بچه ام رحم كن...اي خدا غلط كردم...هركار بگي ميكنم فقط چكم پيدا شه....خدايا من طاقتشو ندارم....هيچكس همچين مبلغي گم نكرده تا بفهمه من چي ميگم!...آخه بابا كلي ارزش داشت چرا نمي فهميد؟؟؟؟؟

هرطور شده پيدات مي كنم شده بميرم هم پيدات مي كنم ديگه چيزي ندارم همون رو هم ميدم تا پيدات كنم....

مرد همينطور سراسيمه و غمگين هرگوشه رو دنبال مي كرد....

غروب شنبه بود خودم رو كشيدم بيرون و راه افتادم تو كه آدم بشو نيستي ....فقط مونده بودم تو كف درد سرم...يادم نميومد اين بار چندمه ضربه خورده سرم!

ياد اون مرد افتادم كه دو دستي مي كوبيد تو سرش!

كدوم بهتره اينكه خودت بزني تو سرت يا بزنن تو سرت!؟!

مي دونم مي دونم هنوزم گيج مي زنم اشکالی نداره بخندید...تقصیر خودمه شايد به خاطر اينهمه ضربه اس كه تو عمرم خرده به سرم...نه فقط امروزي!...بقول ترنم عشق بر من هرجی نیست!

كاش چك پول مرد-ه پيدا شه....خيلي دلم براش سوخت....

چقدر غمگين بود و اين در و اون در مي زد ....

راستي توهم گمشده داشتيا يادته؟چي شد پيداش كردي؟چيكارا كردي؟به كي متوسل شدي؟

دو دستي زدم تو سرم...

اون چك سفيدش رو گم كرده بود و تو....

...

...

...

...

يوسف زهرا رو....

 

 

 

نوشته شده توسط: منیت من... دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 | 
لينك مطلب |

و تو به پايان مي رسي

يعني تموم شد؟...بايد بريم؟...

و لحظه اي مات....

و غم از دست دادن لحظات زندگي ات، قلبت رو سنگين مي كنه ، مي خواهي دست بذاري روي قلبت  مي بيني از جسم خبري نيست!!!

اراده مي كني كه نگاه كني، جسمي رو در حال شستشو دادن مي بيني، اراده مي كني كه دقت كني، چشم هاي روحت رو تنگ تر مي كني!...از جاي بخيه هاش!از شكستگي مونده رو پيشونيش...از جسم داغونش صاحب جسم رو مي شناسي!...

براي لحظه اي از ترس كم مونده سكته بزني اراده مي كني قلب باشي، تا بزني! سكته  رو مي گم وگرنه كه ديگه اجازه نداري بزني! نبض رو مي گم!

وقلب خيلي وقته مرده...و چقدر شلوغ و پر از گرد و غبار!

و تو...يعني دل!پر بودي از آدم ها...اجساد...خاطرات...افكار...كتاب...لباس...انگشتر عقيق...ماشين...تعداد كتابهايي كه خوندي...وبلاگت...تعداد آيات و حديث ها البته فقط تعداد براي ارائه آمار...و چقدر اينجا منيت پر ميزنه!...و تو مفهوم دروغ رو مي فهمي!

پس جاي خدا كجا ست؟مگه تو اون چند صد و چند حديث نديده بودي كه دل حريم خداست!وقتي پر شود از از خدا از هرچه غير اوست پاك مي شود، ولي دل من پر بود از غير او....و حسرت تنها واژه ايست كه مغز روحت برات مي سازه!

و اين قلب ناسليم تو حالا ديگه فقط يه تيكه گوشت بود!ديگه دست تو نيست!هيچي!...ربطي هم به اراده ات نداره!...به خودت مياي و ميبيني كه ديگه قلب نيستي قلب داشت لاي كفن پيچيده مي شد!...و تو سراسر حسرت بودي!

وكسي انگار دلش مي سوزد!...اين بود اون جسم سالم و فطرت پاكي كه به تو امانت داده بودم؟...چرا اينقدر داغونش كردي؟....گفتم امانت دار باش نگفتم؟

ولي ديگه فرصت هشدار...ابتلا...همه و همه چيز تموم شده!

و كسي برايت سي دي پخش مي كند...و ذهن روحت مي بيند!

فيلمي ميكس شده گويا، و ياد روحت زنده مي شود!

و تو معني فيلمبرداري را مي فهمي...

در خيابان به قصد خريد حركت ميكني و تو حتي 10امين مغازه را نيز پشت سر گذاشتي!....و در به در دنبال هدفت!...و درب دلت قفل!...پنجره هاي گناه تا لب تاقچه مملو از نگاه هاي آلوده و برخوردهايي كه تو ميگويي غير عمد!..ولي دل مي گويد حركتت از ابتدا با اراده بوده و نفس چيز ديگر!

وقت نماز مي گذرد//و تو در يازدهمين مغازه اي...

دل مي گويد منيت!كجاي كاري؟...گفتگو با فروشنده هاي زبان باز و متملغ(بازهم كلمه اومدم!) از گفتگو با خدايت گرم و شيرين تر است؟؟؟

وهمين سكانس براي فروشنده نيز پخش مي شود و ميبيني كه مي گويد:اينها رموز بازاريابيست و حرفه ما!

اما دلش مي دانست كه شرك كدام است و نفاق پررنگ تر!

و ميبيند كه گوش او جلوي دهان دلش را گرفت...

فيلم همينطور پخش مي شود و تو تماما نقش اولي!...شايد هميشه دوست داشتي بازيگر فيلمي باشي، و بودي نقش اول فيلم حتي!...و تو معناي غفلت رو مي فهمي!

دوست داري دودستي بكوبي تو روحت!...و فلسفه ي جمله ي اي تو روحت! رو با تمام وجود مي فهمي...

و حسرت تمام جسمت رو متلاشي ميكنه و تو فلسفه ي عذاب رو مي فهمي و جسم تو آماده شب اول مي شود و تو معناي هجران رو مي فهمي....

و تو معناي همه چيز را مي فهمي!...بيشتر معناي جهل رو...

و حتي شايد حكمت نيز بياموزي و فلسفه البته!

حيف چه دير....دير-ه...دير-ه...دير!!!

و امسال نيز به پايان مي رسد!

يعني تموم شد؟...بايد بره؟...و لحظه اي مات و فيلم دوباره تكرار مي شود....ولي اينجا آلارم داري و هشدار و انذار و ابتلا!...البته براي گوش هايي كه مي شنود و چشم هايي كه ميبيند.

و همسفرم در كربلاي ايران...نخعی عزیز... برايم نوشته است:

عمري با حسرت و اندوه زيستن نه براي خود فايده اي دارد، نه براي ديگران...

بايد اوج گرفت تا بتوانيم آنچه را آموخته ايم با ديگران قسمت كنيم!

سال نو مبارك اون رو از دست نديم!

ياعلي

 پی نوشت:

*سال نو مبارک....شرمنده فرصت نکردم بیام در وبلاگ هاتون رو بزنم!....عید تک تک تون مبارک

ترنم در جوار امام رضا ما رو هم دعا کن....۱-۲-۳کتاب ها رو بچسب و تحقیق ها رو....بشیر رضا پور عیدتون مبارک...حی سبحان...مبارز....شاهدان غریب (ببینیمت اون دور و برها)...یه پوتین یه پلاک یه پیت بنزین!...هدایت شده...آقای مهندس فرقانی...سحر خانوم...چشمه عشق....جامانده (موبایلم قطع-ه ممنون از پیام هات)...من-او...حاج علا...کوه نورد قدر(عباس)!...میس زورو...جنبه داشته باشیم!...درویش جان....دکتر سید میثم...رویش سرخ...جناب همت !...خودم...شیرین...آق سعید...از دیار چشم خدا...روی رد رویاها...جوجه گرافیست..در سایه سار معرفت..زایر شهید...طواف...مجنون ولایت...خوشحال...محدثه آقاجانی(می دونم سال تحویل کجایی دعا یادت نره)..شاسکول ها به بهشت نمی روند..کبوتر غریب...تندیس...شادی...منتظر...سلما...نرگس...یه روزی یه جایی یه کسی...سبو..مجنون ولایت..راحیل...آسمان شلمچه...هدی...ترنم منتظر...وفا...گمنامی دلشکسته..بچه منفی(باز گفت منفی؟!؟)...محبت و زیبایی...و همه و همه چقدر اسم هاتون یادم بودا خدا رو شکر اینهمه دوست دارم ببخشید و ببخشید از همه و بقیه دوستام فرصت نداشتم همه رو بنویسم..حلال کنید سال نو همه تون مبارک!

*در کربلای ایران !هویزه دعا گوی همه تون هستم...شما هم دعا کنید ما آدم برگردیم!....از حالا دیگه نیستم ببخشید اگه برای تبریک عید خدمت نمی رسم!

*این سال رو از دست ندیم

*یا علی!

 

نوشته شده توسط: منیت من... چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 | 
لينك مطلب |

 

به مناسبت 20 اسفند سالگرد عروج ملكوتي شهيد مفقودالاثر مهدي عارفي

پدر! گفتي که در آغوش خطر می‌مانی
چون عاشق راه در سفر می‌مانی
گفتی سفری هست نگفتنی اما
یک عمر تو مفقود الاثر می‌مانی

شهيد مهدي عارفي

پدر
آن روز
بگشوده بال و پر
با سر به سوي وادي خون رفتي
گفتي:
ديگر به خانه باز نمي‌گردم
امروز من گفتم:
شايد
شايد فردا بياورندش به شهر
بر روي دستها
اما؛
حتي تو را به شهر نياوردند
گفتند:
چيزي از او به جاي نمانده
جز راهي ناتمام!

به نام او، به راه او، براي او...
باز، پر ... چلچله، پر ... قوچ و قو و كفتر، پر ... باز در بازي، پر ... هر كه دارد پر، پر! ... شهرمان خاك شده ... خرمنمان خاكستر ... نخل، پر ... مزرعه، پر ... روح شقايق، پرپر! ... گفت بابا دم در وقت سفر به مادر: ... رود، پر ... بازي، پر ... وقت رفتن شده و زورق من سنگين است ... ميروم بار به دريا فكنم، لنگر، پر! ... جز حديث سفر و آتش و خون ... هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پر! ... صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده ... باغ، اسطوره شده، هر كه دارد سر، پر! ... بچه‌ها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت: ... عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجي‌تر پر ... عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجي‌تر پر!

...!!!

...!!!

...!!!

نوشته شده توسط: منیت من... سه شنبه بیستم اسفند 1387 | 
لينك مطلب |

بوق قطار زده شد!...بوق هجرت!...رحلت....نمی دونم...!اصلا صدای بوق نیست!...صدای بوست!...بوی دود!

بوی سوختگی...بوی جیگر سوخته....روغنش پاشیده میشه رو شیشه های قطار!

و کسی انگار نگران سوختن تو نیست!همه بچه ها دارن می سوزن!...عجب کبابی راه افتاده....بوی گوشت و دود و بوق قطار باهم قاطی شده...گویا قطار رو باید کلهم خاموش کنن!آتیش قطار رو...موتور قطار رو...

واگن ها همه گر گرفته ان

زیر قطار رو خاموش کنید!

ما سوختیم...آی سوختم...جگرم سوخت....دلم ترکید...مثل دل محسن(داستان یک محسن)....نگه دارید،قطار رو خاموش کنید!نگه دارید!

همه داد می زدیم ....یاد اون مجروح روی برانکار افتادم تو رزم شب میشداق!....وقتی با تمام وجود فریاد می زد یا زهرا...سوختم!

کجایی میشداق؟ کجایی شب آروم پرستاره؟...پرچم های گلگون تپه شهدا!

گویی کسی به فکر ما نیست،قطار بی اعتنا به سمت تهران حرکت می کنه!به سمت میدون ولیعصر و تجریش و سوپر استار و بسکین رابینز!...شاید بسکین رابینزی بخوریم و آتش دل فرو کشد...دست می برم تو کیفم!شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم!چیز نرمی بدستم می خوره..مثل همون دل سنگم که تو فکه از بس سینه زدم تا نرم شد!بارید....خاک فکه بود

دل بد بارید!...سیل شد!...مدتها بود خشکسالی بود...گاوهای زشت گناه و نخوت و خسران...گاوهای سفید و پاک دلم رو خورده بودن...امروز چند شنبه اس؟یوزارسیف رو کی پخش میکنه؟تلویزیون های اینجا آنتن ندارن!...فقط خودت رو نشون می دن و شهدا رو...کارای تو رو سریالی نشون می دن و کارهای شهدا رو!...آخر فیلم رو هم گذاشتن خودمون بازی کنیم... سناریوش اینه که چطوری دینت رو می خوای ادا کنی؟....وسایل گریم هم همه جوره در اختیارت هست،!

چفیه...سربند...محاسن...چادر...تسبیح...پلاک...همه چی!...باید آخرش رو حداقل خوب بازی کرد!... دوربین خیلی وقته رفته...چرا خیلی از سکانس ها خواب بودی؟...چه فیلم نامه ی مسخره ای...آخه از هر ده تا سکانس نه تاش صحنه های مختلف خوابه...اکشن هم داره با چشم بسته لبه پرتگاه راه رفتن...دراماتیک هم میشه گاهی نورهای سبز نمی ذارن پرت شی پایین...

سریال های این روزا...حاصل تلاش تو بود تو همه این عمر!...چند سالته؟بازی چطور بود؟ چقدر پیشرفت کردی؟...چند گرفتی بازی کردی؟...چقدر از دست دادی بازی کردی؟...خداییش نقد فیلم بذاریم؟...بذاریم؟...یا خودت با خاک های شرهانی نقد گذاشتید؟...با پاهای برهنه ات؟...با خاکی که گل شد؟مگه چقدر این نقد دردناکه!...نکنه نقاد ها خیلی حرفه ای ان؟

 یادم نیست!حتی نمی دونم چند روز بهشت بودم....لااله الا انت انی کنت من الظالمین!

روزی که اومدیم رو یادمه...سید اس ام اس زد زدن بوق رهایی رو؟

آره سید زدن!...مرخصی تموم شد دوباره اسارت...دوباره همون سناریوی تکراری...

بی ساق دست نمی توونم...نمی توونم

آخه اند-ه حجابه دوسش دارم...اند-ه حجابه دوسش دارم....

حبیبی ساق دست...حبیبی ساق دست!

بچه ها دیونه شدن...شعرهای چرت و پرتمون رو می خوندن و گریه می کردن....یکی زیر چفیه...یکی پشت پرده قطار...یکی روی زانوهای بغل گرفته اش....یکی سر رو شونه اونیکی...

صداهاشون پرت میشه و می خوره به شیشه های قطار ولی کسی صداشون رو نمی شنوه!

کجایی هویزه با اون گنبد و بارگاه نورانی

دلم تنگ است...دلم تنگ است....گویی همه دنیا طلائیه است...کجایی طلائیه؟!!!؟؟؟

طلائیه عجب طلائیه!

گفته بودم که دگر می نخورم باردگر.... به جز امشب و فردا شب و شبهای دگر

توبه کرده بودم که دیگه بنویسم....گفتم نرفته ی این راه نداند جگر آب شده روی ریل های قطار یعنی چی...وقتی رسیدی تهران و همه مسیر اومده ات رو داری نیگا می کنی!!

توبه کرده بودم ولی.....آخه.....

بابا من خواستم فیلمبرداری امشب طور دیگه ای تموم شه!....آخه

امشب شهادت حاج ابراهیم همت-ه!...سردار بزرگ اسلام!

تیتراژ پایانی...

ماكه ابراهیم همت داشتیم.....

بشنو امشب می زند نی ، زارها

چون كه دور افتاده از نی زارها

عشق چون از نام دل راضی شود

نام او صیاد شیرازی شود

عشق را آزرده گشته خاطری

بی جهان آرا و مهدی باكری

ماكه ابراهیم همت داشتیم

سینه چاكان ولایت داشتیم

پس چرا امشب به ساحل  مانده ایم

پس چرا اینگونه در گل مانده ایم

كی دل بیدار را پیدا كنیم

كربلای چهار را پیدا كنیم

كی توانیم گنج را پیدا كنیم

كربلای پنج را پیدا كنیم

جنگ رفت و خاطرم آسوده گشت

این دل دنیایی ام آلوده گشت

جنگ رفت و عشق یك افسانه شد

دل شكست و عشق بی خانه شد...

 

نوشته شده توسط: منیت من... شنبه هفدهم اسفند 1387 | 
لينك مطلب |

ما رفتیم.....هرکار کردم...هرجا رفتم نشد......می رم بلکه دل بیقرارمون آروم بگیره....

سال نو همه تون پیشاپیش مبارک

یا علی.....

ای همسفر اینجا حیرتکده ی عقل است بر گرده ی زمین

نوشته شده توسط: منیت من... یکشنبه چهارم اسفند 1387 | 
لينك مطلب |
 

منیت یعنی...

دارم مینویسم

یادته چی بودی...چی شدی؟

آذر 1388
آبان 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387

حالا میگم خدمتون

 
designed by: منیت من